کسایی که خودکشی میکنن
فرشته هایی هستن که فقط میخوان به خونه برن
مونبین من، نگران نباش، حالا دیگه خدارو حتی نزدیک تر از قبل کنارت داری:)
کسایی که خودکشی میکنن
فرشته هایی هستن که فقط میخوان به خونه برن
مونبین من، نگران نباش، حالا دیگه خدارو حتی نزدیک تر از قبل کنارت داری:)
شن های ساحل بین انگشتام گیر میکنه، آب هربار محکم تر از قبل خودشو به مچ پاهام میکوبه، باد به صورتم میخوره و موهامو به حرکت درمیاره، تو با اون بلوز سفیدت وقتی داری وسط اب میدوی و میرقصی، صدات رو میشنوم، صدات قلبمو به حرکت درمیاره، صبر کن، منم میخوام بیام..
به جلو قدم بر میدارم، قدم هام لحظه به لحظه بلندتر میشه و بیشتر توی سطح اب فرو میرم...
فکر کردم رفتی، اون روزی که تن بی جونتو کنار ساحل پیدا کردم...
اون روزی که دستای سردتو محکم تو دستم فشار دادم و تو دستامو نگه نداشتی.
اون روزی که چشماتو از روی منی که بی درنگ داد میزدم بستی.
اون روزی که صدای جیغامو نشنیدی....
میتونم آبی که پوست گردنمو لمس میکنه، حس کنم
اونقدری دلم برات تنگ شده که بیام جلوتر و دستاتو بگیرم
اونقدری از هم دور بودیم که بیامو خودمو محکم بندازم توی بغلت
تو توی چند قدمی من ایستادی..
صدای خنده هات هنوزم شیرینه
ولی چرا پاهای من به عقب حرکت میکنه؟
من نمیخوام برگردم به ساحل
من میخوام بیام پیش تو
دستاتو بیار نزدیک تر، چرا انقدر دور ایستادی سنیور، دستام بهت نمیرسه.....
"مارسی جای عاشقی نبود، ولی حداقل ما تلاشمان را کردیم"
تمام زیبایی های جهان توی معشوقه من خطم شده:)
عشق دل به دریا زدن است، بی کشتی
-هیدن دریم-
اگر در این دریا غرق بشوم نجاتم میدهی؟
قول میدهی سر تک تک حرفهایت بمانی؟
همان حرفهایی که وقتی کنار هم غروب خورشید را تماشا میکردیم و سرمای موج های دریا را در بین انگشتهای پاهایمان حس میکردیم، بهم زدیم
همان حرفهایی که لبخند روی لبهایمان را پررنگ تر از قبل میکرد
همان حرفهایی که با کلمه کلمه اش دست های هم را محکم تر فشار میدادیم و بلند تر فریادش میزدیم..
تو قول دادی تک تک رویاهایم با تو را به حقیقت گره بزنی
من اشتباه میکردم، من رویایی ندارم، بودن تو تنها رویای شب و روز من است
بیا انگشتهای کوچکمان را به هم گره بزنیم و قول دهیم که تا ابد عشقمان را در قلب های خود نگه میداریم.
بهم قول بده...
قول بده تا اخرش میمونی...
بهم قول بده دستای اوژنیتو رها نمیکنی...
قول بده سرنوشتمون رو به رویاهامون گره میزنیم.
من از او نوشتم،
و حتی کاغذ هم دلش را به او باخت و دیوانه وار عاشقش شد.
بوی عجیب کاغذ تموم کتاب فروشی رو پر کرده بود
لباس های سفیدشون بین اون همه قفسه های رنگا رنگ کتاب تضاد قشنگی رو ایجاد کرده بود
هر لحظه محکم تر از قبل دستش رو میکشید و وادارش میکرد که اوهم همراهش تا صندلی کوچکی که با چرم قهوه ای رنگی درست شده، بدود
صدای پاهاشون، سکوت عجیب رو میشکستن
و با حرکت ناگهانی
دوباره همه جا ساکت شد
دیگه صدای پاهاشون کل کتاب فروشی رو پر نکرده بود
دیگه صدای خندیدنی نمیومد
فقط صدای نفس کشیدن بود
نفس های صدا داری که خبر از ترس و استرس میدادن
توی چشماش خیره شد و لبخند کمرنگی زد
دستاش رو داخل جیب های لباسش برد، گرم بود اما جسم سردی حواسش را به خودش پرت کرد
جسم را اروم داخل مشتش گرفت و لبخندش به وضوح پررنگ تر میشد
جلوی پاهاش زانو زد
انگشترش رو توی هردو دستش گرفت و به سمت دخترکی که روبروش روی صندلی نشسته بود گرفت
چشمهاش به لبهای معشوقش قفل شده بود
جواب؟
بله؟
از اون دو تیله ی مرواریدی چشماش چه اشکی قرار بود بریزه؟ اشک شوق یا اشکی که خبر از درد شدید قلبش رو میداد؟
-از سری رویاپردازی ها، کارمن-
دلم میخواهد، نمایشنامه ای بنویسم...
بنویسم مردی از در وارد شد،
بنویسم مرد نگاه کرد، مرد به چشمهای پسر نگاه کرد...
و در همین لحظه جهان به پایان رسید...
تمام جهان در دو چشم خلاصه شد...
و تماشاگران تا ابد آن را بلندترین نمایشنامه ی دنیا خواندند...
نمایشنامه ای که جهان را در خود جای داده بود...
کاش میشد یه روز آفتابی به دور از چشم هرکسی دستت رو بگیرم
و ببرمت به شانزلیزه
تو برای من با لحجه ناشی و جدیدت آهنگ شانزلیزه رو میخوندی..
کلاه فرانسوی من رو به سرت میزاشتی و من محو چهرهات میشدم،
محو اون خط های کنار لبت وقتی میخندیدی...
محو خط شدن چشمهات...
محو همه چیت..
تو من و دیوونه ی بی پروا صدا میزدی
اما بین عاشقای اسطورهای که اگه من رومئو بودم،تو ژولیت میشدی؟
کاش میشد هیچ جمله ای با کاش شروع نشه
-جانگ جیهوپ،10مارچ1991-